سرنوشت
سرنوشت ننوشت اگر نوشت بد نوشت اما باور كن سرنوشت را نميتوان از سر نوشت
با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت در تمام سالهای رفته برما روزگار مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛ گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛ وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛ طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...
خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد!
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند ولی قلبش سیاه میشود دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است
به سه چیز تکیه نکن غرور، دروغ و عشق آدم با غرور می تازد با دروغ می بازد و با عشق می میرد
تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!! چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است كه به این مردم، آسایش و خوشبختی بخشیده است !!! مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟ پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی. امروز گرسنگی فكر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .
دکتر علی شريعتی انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است: ١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند. عمده آدمها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند. ٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند. مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصيتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است. ٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند. آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم. ٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند. شگفتانگيزترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو که در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش
ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكركنم تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت
در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شد در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است! دكتر شريعتي
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش… شروع میکنی به خرج کردنشان! توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟ بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها! سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری… اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند دكتر شريعتي
عشق یعنی پاتوق شلوارها فصل شرم آور تر دیدارها عشق یعنی التهاب رختخواب پیکری بر پیکری در پیچ و تاب در خُم احساس یک نم اشک نیست لیلی و مجنون شدن جز کشک نیست طبل طوفان خامُش است و باد مُرد تیشه ها افتاده و فرهاد مُرد کوچه باغ عاشقان سوت است و کور جوکناران عاری از رد عبور نام یاری بر درختی کَنده نیست خالکوبی بر تنی زیبنده نیست راویان را قصه ها از یاد رفت داستان ها بی صدا با باد رفت دور حالا با کمر باریک هاست قصه در جان شب تاریک هاست عشق حالا داستانی دیگر است از غم و هجران و عزلت بهتر است هم نوا با لکنت فریادها می روند از یادها فرهادها گاهگاهی آن کلاغ در به در می دهد از شهر بی شرمان خبر : زهره با مرد غریبی دیده شد ویس پشت کوچه ای بوسیده شد دوش رامین با زن همسایه خفت از منوچهر جفاگر قصه گفت قیس در بالین خیس شهوت است لیلی امشب جای دیگر دعوت است وامق ما دختری را تور کرد گرچه عذرا این پسر مشهور کرد از فضا بوی غریبی می رسد لعبت عاشق فریبی می رسد مغز در مِجری سر آشفته است قلب در شلوار عاشق خفته است شعر می خواند حواسش لیک نیست عاشق و معشوق و شعر و شور چیست! عشق در بالین شهوت زنده است وعده از آب خیانت زنده است وعده هایی می رسد با بادها روز دیگر می رود از یادها خام حرف " دوستت دارم " مشو " نیست یاری غیر تو یارم " مشو عشق بی بنیاد را در شیشه کن بستر و آغوش را اندیشه کن شعرها افسانه هایی بیش نیست عقل با افسانه ها هم کیش نیست وزن را شاعر رعایت می کند " بشنو از نی چون حکایت می کند " فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن عشق را هم قاطی پیمانه کن داستان خوشگل عشقی بساز عاشق ناکامی و راز و نیاز: " عاشقان هم خانه ی درد اند و داغ هم دم پروانه و رقص چراغ چشم های دختران بی قرار دوخته در انتظار شهسوار شهسوار داستان های قدیم ! نیت وصل تو را فالی زدیم سال ها رفته است و ما در منظریم عمر تا باقی است خیره بر دریم " شعر ها را قاب بر دیوار کن " این فقط شعر است " را تکرار کن قصه شیرین است اما راست نیست آنچه دل از عاشقی می خواست نیست آرمیده شعرها لای کتاب مادران قصه گو را بُرده خواب طفل ها گوش شنفتن چیده اند قبل فصل بیستون شاشیده اند . . . خانه استیجاری و مجنون فقیر آه مجنون ! گر تهی دستی بمیر عشق ، ثروت نیست روزی بود اگر هست شهوت ؛ نیست روزی بود اگر فکر نان سفره ی لیلی ت باش کاسه دیگر نشکند در روز آش . . . شهسوار آمد ولی بی اسب و زین پشت در چشمی نبودش در کمین دیر آمد دخترک دیگر زن است چارمین فرزند را آبستن است شهسوار جاده های مرمرین ! رو بساط منقل و وافور چین پر در آوردی و جستی چون ز جای در مقام عاشقی اینسان سرای : " عشق یعنی پاتوق شلوارها فصل شرم آور تر دیدارها طبل طوفان خامُش است و باد مُرد
یک امشب را نخواب ای نور دیده! شب یلدا رسیــده! که خواب از چشمها یکسر پریده! شب یلدا رسیــده! بکن کیف از ســـر شب تا سپیده شب یلدا رسیــده! هجوم میهمانـــــــــــــان گرامی پی عــرض سلامی فزون تر بهـــــــر عرض احترامی -و البت صرف شامی!- جلـــوی درب منزل صف کشیده شب یلدا رسیــده! تتق تق تق صدای کوبـــه ی در فک و فامیل همسر فریبرز و مجیــــــد و دائی اکبــر تقی خان با سه خواهر زری خاتون و مرجــــان و فریده شب یلدا رسیــده! نگاهی زیر چشمی کـــن به آنور به حالات غضنفــر دو پرس و بعد از آن یک پرس دیگر پس از یک ربع، از سر تـــو گویی معده اش ترمز بریده شب یلدا رسیــده! پس از شام اندر آن بزم شبانه به شوری عاشقانه هجوم آورده ســــوی هندوانه پس از آن بی بهانه به چاقـــــو سینه ی آن را دریده شب یلدا رسیــده! ز بعـــــــــــد انهــــــدام هندوانه انــــــــار دانه دانه -همان صد دانــــــه یاقوت ترانه! که حفظ درسخوانه(!)- دو تا را خورده، شش تا را مکیده! شب یلدا رسیــده! سوی پشمک سپس وا کرده راهی دو لپّی خورده گاهی شده سیر و پس از شکر الهی(!) از آن خواهی نخواهی ز بهر مزمزه از نـــــــــــو مزیده ! شب یلدا رسیــده! همه مبهوت آن حلوا خورانش به ویـــژه میزبانش دو دستی هی تپانده در دهانش نمی دانی چسانش به عمرش گوئیــــــا حلوا ندیده! شب یلدا رسیــده! ز بهــــــــر میهمانان بوالفضولا! بخوان در وصف یلدا مهیـــــــــــا کن بساط شادی ما بدان این رسم زیبا- به مثل عیده و چون ما سعیده! شب یلدا رسیــده! دراشک غرقه ام امشب، کسی نمی داند دل داده ی غمم امشب، کسی نمی داند تنـهــا بـــهـــانه ی بودن تویی و من بی تو دل رفتــه از کفم امشب ،کسی نمی داند پایــم اسیــــر ماندن و دل وامـــــدار عشق زنجیـــری تنــــم امشب ، کسی نمی داند لیـــلای پر تغــزّلــم و دل بسته ی تو شدم مجنون ترین منـم امشب، کسی نمی داند در آتش شبـــانه ات افتــــاده ام،نگــر برمن زندانــی تبـــــــم امشب، کسی نمی داند بردار شعر تــــــرم را از آشیـــــانه ی اشک دریای روشنــــــم امشب، کسی نمی داند شعری سروده ام اکنون، تا بنگـریم که من ازتو پُـــــرَم، پُـــرَم امشب ،کسی نمی داند خداوندا ! تو را سپاس از آنرو که تبعیدی زمینمان کردی...بی فرصت گناه و عصیان، بودن معنی نداشت! تو را سپاس که می توانم آزادانه در برابر چشمانت گناه کنم!چرا که چشم امیدم بر بخشایش توست. تو را سپاس که گاهی ناچارم اشک بریزم تا بیاموزم که لبخندهایم را ارج نهم. سپاس به خاطر فراموشی که تلخی ها را از خاطرم محو می کند. سپاس به خاطر ناتوانی ام که کمک می کند توانایی ها را فراموش نکنم. سپاس به خاطر شکست ها و زمین خوردن ها که دوباره برخاستن را به من می آموزند. تو را سپاس به خاطر رفتن های بی بازگشت ، چرا که در هر رفتنی امید وصالی ابدی است. سپاس به خاطر همه آن چه که از من دریغ داشتی، چرا که همیشه چیزی هست که به خاطر رسیدن به آن محتاج تکاپو باشم! سپاس به خاطر زخم هایی که می خورم و بدی هایی که می بینم ،از آنرو که می آموزم چگونه دیگری را ببخشایم. سپاس که گاه می توانم انکارت کنم تا از یاد نبرم که در برابرت تا چه اندازه حقیرم! خداوندا! تو را سپاس که هستم! سلطان همه جهانیان است علی گلواژه ی منشق از علی اعلاست سر چشمه ی فیض بی كران است علی آوازه ی او ز هفت اقلیم رسد مشهور به هفت آسمان است علی سر سلسله خلیل عبادالرحمن آن بنده ی سر به آستان است علی برتر ز علی رب جلی خلق نكرد آقای همه بهشتیان است علی از بعد نبی بر همه ی مخلوقات از جانب دوست ارمغان است علی اول وصی پیمبر اعظم اوست بر دین رسول روح و جان است علی شاگرد محمد امین است ولی استاد همه پیمبران است علی دستور تمام انبیا در دستش حق را شب معراج لسان است علی هستند امامان مبین رهرو او یعنی كه امیر كاروان است علی همتای امیر عشق تنها زهرا ست با دخت رسول همزبان است علی بر هر نبی و ولی ولی الله است مولای جمیع انس و جان است علی در نور محبتش پر از جاذبه است محبوب قلوب شیعیان است علی بر غیب و شهود حاكم و سلطان است آگاه ز راز كهكشان است علی جنت یكی از صنایع دستانش صنعتگر آفریدگان است علی ایمان و نماز و اصل اسلام علی است توحید و معاد عارفان است علی مفتاح علوم ایزدی در نزدش دیباچه ی علم لا مكان است علی این است گواه لا مكان بودن او یك شب به چهل مكان عیان است علی مولا و امام متقین كیست علی است حقا كه امیر مومنان است علی سلمان كه سبو از می منّا نوشید او ظرف و در آن قطره چكان است علی میثم سر دار از علی می گوید با لله می وصل عاشقان است علی قنبر كه غلامی علی منصب اوست او سالك و پیر زاهدان است علی در مركز وحی كاتب وحی علی است بر حامل وحی ترجمان است علی گنجینه ی مخفی معارف مولاست آئینه ذات مستعان است علی تفسیر مبین فطره الله علی است عشقش به دل پیر و جوان است علی آیات مبین مدیحه اوصافش هر سوره و آیه آرمان است علی قرآن بدون او به قرآن جعلی است تا ناطق و منطق و بیان است علی دانید كه سرّ اسم اعظم در چیست اكسیر به رمز كن مكان است علی در اولُ الاولین عیان كیست علی است در آخر الآخرین نهان است علی احسان قدیم و حكم فرمای ازل مسجود همه فرشتگان است علی موسای قلندر از علی نیل گشود بر كشتی نوح پشتوان است علی عیسا نه به خویش مرده را زنده كند تجدید حیات مردگان است علی میزان و قسیم نار و جنت حیدر آری به صراط میزبان است علی عنوان علی به چهره ها منقوش است نامش به رخ موالیان است علی با این همه مظهر العجائب بشر است ! یا اینكه خداوند جهان است علی افتاده بیا كه دستگیر تو علی است بر بازوی ناتوان توان است علی بر سائل خود زكات بخشد به ركوع با قاتل خویش مهربان است علی نیروی ولایتش محك بر همگان بر جمع خلایق امتحان است علی در روز نبرد تك سوار عرب است در عرصه صبر قهرمان است علی خیبر شكن و صف شكن و بت شكن است هنگام مصاف پهلوان است علی هر ضربه كه می زند به شیطان رجیم تضمین بهشت جاودان است علی لشگر عددی نبود در حرب علی تشنه به قتال كافران است علی در معركه چشم فتنه را كور كند شمشیر به فرق دشمنان است علی با خنده مظلوم علی خشنود است ویران گر ظلم پیشه گان است علی با اشك یتیم دیده اش بارانی با قوْتِ فقیر شادمان است علی قانع به نمك و قرص نانی باشد با اینكه نعیم آب و نان است علی آن زاهد شب كه شیر روزش خوانند سالار همه دلاوران است علی آری سه طلاقه كرد دنیایی را الحق كه امام زاهدان است علی هر ذائقه با ولای او شیرین است عطر گل و طعم زعفران است علی او را نشناخت جز خدا و احمد از بس كه لطیف و دلستان است علی آن میر مهیمنی كه ما را در حشر از دوزخیان نگاهبان است علی روزی كه كسی به داد امت نرسد آن كس كه به فكر دوستان است علی امضای شفاعت است با مهر علی در حشر جواز مومنان است علی آرامش شیعیان عالم مهدی است آرامش صاحب الزمان است علی از عدل علی كه می توان گفت سخن جایی كه شهید هر زمان است علی بی
تو، مهتابشبی، باز از آن كوچه گذشتم، همه
تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق
دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم
آن عاشق دیوانه كه بودم. در
نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید باغ
صد خاطره خندید، عطر
صد خاطره پیچید: یادم
آم كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم پر
گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم تو،
همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. من
همه، محو تماشای نگاهت. آسمان
صاف و شب آرام بخت
خندان و زمان رام خوشة
ماه فروریخته در آب شاخهها
دست برآورده به مهتاب شب
و صحرا و گل و سنگ همه
دل داده به آواز شباهنگ یادم
آید، تو به من گفتی: - ” از این عشق
حذر كن! لحظهای
چند بر این آب نظر كن، آب،
آیینة عشق گذران است، تو
كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش
فردا، كه دلت با دگران است! تا
فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن! با
تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر
از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز
اول، كه دل من به تمنای تو پر زد، چون
كبوتر، لب بام تو نشستم باز در چهره خاموش خیال پیش از اینها فکر می کردم خدا هر چند که در کوی تو مسکین و فقیریم رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم خاریم و طربناک تر از باد بهاریم خاکیم و دلاویز تر از بوی عبیریم از نعره مستانه ما چرخ پر آواست جوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریم از ساغر خونین شفق باده ننوشیم وز سفره رنگین فلک لقمه نگیریم بر خاطر ما گرد ملالی ننشیند آیینه صبحیم و غباری نپذیریم ما چشمه نوریم بتابیم و بخندیم ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم هم صحبت ما باش که چون اشک سحرگاه روشندل و صاحب اثر و پاک ضمیریم از شوق تو بی تاب تر از باد صباییم بی روی تو خاموش تر از مرغ اسیریم آن کیست که مدهوش غزلهای رهی نیست ؟ جز حاسد مسکین که بر او خرده نگیریم همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل همچو موجم یک نفس آرام نیست بسکه طوفان زا بود دریای دل دل اگر از من گریزد وای من غم اگر از دل گریزد وای دل ما ز رسوایی بلند آوازه ایم نامور شد هر که شد رسوای دل خانه مور است و منزلگاه بوم آسمان با همت والای دل گنج منعم خرمن سیم و زر است گنج عاشق گوهر یکتای دل در میان اشک نومیدی رهی خندم از امیدواریهای دل آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم سوختم از آتش دل در میان موج اشک شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم شمع و گل هم هر کدام از شعلهای در آتشند در میان پاکبازان من نه تنها سوختم جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشهای دیگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اینکه بیخود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوانا بروی تختهای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است
همیشه یک نفر باید بپاخیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچهها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه میداشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چهکس دیوار چینها را بنا میکرد؟
پس که پشتش زیر بار فقر خم میگشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له میگشت؟
پس چهکس آزادگان را در قفس میکرد؟
بچهها در جزوههای خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست.......
برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا
نبودند جز مردمی پاک
دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور
آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود
کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب
یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و
خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون
نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی
در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش
ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش
در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل
دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را
فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین
ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این
کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در
این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و
مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی
بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر
لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه
داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را
روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه
شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده
کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان
که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد
داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از
زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی
است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا
بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ
آوریم
فردوسی







همین جــوری چشامو بستـه بـودم
سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد
یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد
تــو خواب دیدم محشر کــبری شده
محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده
خـــدا نشستـه، مــردم از مــرد و زن
ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن
چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه
به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه
میگه چـرا این همــه لج می کنیـد
راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد
آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد
بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید
دلای غــم گرفتــه رو شــــاد کنیــد
بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد
عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد
نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد
مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم
نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم
من که هـواتونو همیشـه داشتـــم
حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم
امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد
نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد
هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد
از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد
یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟
این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟
حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن
خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین
از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد
بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد
از اون قیافه هــای حق به جانب
هم از خودی شاکی هم از عجانب
*از اون قیافه هــای پـشـم و پـیـلـی
*از اون اعُجـوبـه هـای چـرب و چـیـلی
گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست
پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست
چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن
مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟
خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن
اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن
یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت
حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت
چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه
آهان می خواد یواشکی جیم بشــه
دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا
یواش یواش شـد از جماعت جـــدا
بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت
یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت
قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن
یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن
فوری در آورد واسه شون چک کشید
گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد
دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده
دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده
اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه
تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه
قراول حضــرت حــق دمش گــــرم
بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم
گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش
کشون کشون برد و یه جایـی بستش
رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن
تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن
حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد
داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد
خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی
یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی
ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن
بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن
یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده
تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده
نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه
کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟
بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه
ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه
یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی
بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی
تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی
چقد ولا الضّــــا لّینـو مـی کشیـــدی
این همه که روضه و نوحــه خونـدی
یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟
خیال می کردی ما حواسمــون نیس
نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟
هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن
می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن
خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه
بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه
کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف
تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف
قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه
جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه
از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن
کشون کشون همـه رو پیش آوردن
گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن
بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟
مأ موره گف میگم بهت مــن الان
مفسد فی الارض کــه میگن همین هان
گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن
بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن
بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها
کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا
بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن
زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن
روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن
خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن
اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن
بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن
همیشـــه در حــال نظاره بــــودن
شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟
خیام اومد یه بطری ام تــو دستش
رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش
حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم
گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم
خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن
بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن
بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی
این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی
نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو
نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو
نـــه مال این نــــه مال اونـو برده
فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده
آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم
اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم
یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن
نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن
حضرت اسرافیل از اونــــور اومد
رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد
دیــــدم دارن تخت روون میــــارن
فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن
مونده بودم کــه این کیـــه خدایا
تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا
فِک می کنید داخل اون تخ کی بود
الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد
همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد
همونکه کاراش عالی بود اون دیگه
بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه
خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا
یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا
وقت و تلف نکن تــوماس زود برو
بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو
از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی
مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی
باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه
گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟
توماس ادیسون کــه مسلمون نبود
ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود
نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر
نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر
یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده
با سیم میماش شب رو به صُب رسونده
حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید
خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد
حضرت حق خــودش رو جابجا کرد
یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد
از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ
[ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور
با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود
خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود
شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید
بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد
شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود
خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود
حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه
و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه
میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود
اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود
اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟
در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو
اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه
دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه
درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد
نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟
تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده
دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده
من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم
اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد
تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده
یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده
خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت
دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت
طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته
اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه
یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه
چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه
اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم
دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم
گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست
وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست
اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست
متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست
خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه
مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه
خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس
صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس
شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد
اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد
همینجوری می خواس بلن شه نم نم
گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم
وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم
داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم
.
جز خدا و نبی و فاطمه نشنلخت مرا
من که یک باره در از قلعه خیبر کندم
داغ زهرا به خدا از نفس انداخت مرا
به مجنونی رسيدم يا علی گفت
نسيمی غنچه ای را باز می كرد
به گوش غنچه آندم يا علی گفت
چمن با ريزش باران رحمت
دعايی كرد او هم يا علی گفت
يقين پروردگار آفرينش
به موجودات عالم يا علی گفت
دلا بايست هر دم يا علی گفت
نه هر دم بل دمادم يا علی گفت
به هر روز به هر شب يا علی گفت
به هر پيچ به هر خم يا علی گفت
دمی كه روح در آدم دميدند
ز جا بر خاست آدم يا علی گفت
علی در كعبه بر دوش پيمبر
قدم بنهاد و آن دم يا علی گفت
عصا در دست موسی اژدها گشت
كليم آنجا مسلم يا علی گفت
نمی شد زنده جان مرده هرگز
يقين عيسی بن مريم يا علی گفت
ز بطن حوت يونس گشت آزاد
ز بس در ظلمت يم يا علی گفت
به فرقش كی اثر می كرد شمشير
گمانم ابن ملجم يا علی گفت
مگر خيبر ز جايش كنده ميشد؟
يقين آندم علی هم يا علی گفت
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یك مشت هوس
باز من ماندم و یك مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
كه سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشك
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از كف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان
رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش
دکمه ی پیراهن او، آفتا ب
برق تیغ خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود می گفتند : این کار خداست
پرس وجو از کار او کاری خداست
هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم
در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
...
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا
زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!
گفت : اینجا می شود یک لحضه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد
گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟
گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...
...
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست
دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک وبی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان وآشنا :
"پیش از اینها فکر می کردم خدا ...
| Design By : Night Melody |


